About this Entry
Posted by: Dariush

Visit Dariush's Xanga Site

Original: 6/14/2002 12:43 PM
Views: 12

Back to Your Xanga Site



Friday, June 14, 2002

 

استاد اخلاق
به قول حسني من امروز نميخواستم اين حرفو بزنم ميخواستم اون حرفو بزنم ولي بايد اين حرفو بزنم اول اينكه عجب كارشناساي فوتبال جالبي داريم تا آخرين دقيقه كه سوت بازي زده نشده بود آقايون ميگفتند 4 تيم مرحله نهايي آرژانتين فرانسه پرتغال و ايتاليا هستند! و اكثرشون فينال رو آرژانتين فرانسه و قهرمان رو آرژانتين پيش بيني كرده بودند من اگر اين حرفا رو زده بودم ديگه روي جلوي دوربين اومدن رو نداشتم! آقايون اگر واقعا به كارشون وارد بودند حذف يكي از تيمهاي پرتغال فرانسه آرژانتين رو حداقل در بازي آخرشون پيش بيني ميكردند يا يكشون صعود سنگال آمريكا تركيه يا كره رو پيشبيني ميكردند اگر كارشناسي اينه كه بازي تموم بشه بعد از تيم برنده تعريف كنند كه اين كار رو همه بلدند چرا پولش ميره تو جيب اينا؟ در ضمن همينجا حمايت خودم رو از تيمهاي انگليس اسپانيا سنگال تركيه كره ژاپن اعلام ميكنم
اما داستان استاد اخلاق دانشگاه ، اساتيد اخلاق و ديني معرف حضور همه هستند اما اين استادي كه ما داشتيم خيلي جالب بود معمولا با دانشجوها بحث ميكرد و وقتي كم مياورد ميگفت كه آي درس عقب افتاد مثالهايي كه ميزد هم آخرش بود مثلا ما گير داده بوديم بهش كه چرا بايد تقليد كرد اين كه با عقلانيت نميخونه شايد اوني كه ازش تقليد ميكنند گناه كنه ميگفت نه وقتي از يك مرجعي تقيد ميكنيد گناهي گردن شما نيست تقليد از قلد مياد مثل قلاده اي كه ميندازيد گردن كسي و هر طرف ميكشيدش! مثالهايي داشت كه صحبت طولاني ميشه اما يكروز كه اومد خيلي ايمانش رو به رخ ما بكشه داستان زنديگشو تعريف كرد كه تا اونجايي كه يادم باشه از طرف خودش نقل ميكنم اينطور گفت كه
من اهل رودبارم سالي كه زلزله اومد من و خانم و دو تا بچه هام به اسم احمد و محمد خواب بوديم كه زلزله اومد ديدم همه جا داره ميلرزه سريع رفتم از خونه بيرون رسيدم بيرون ديدم خونه ريخت تازه يادم اومد زنم و بچه هام اون تو گير افتادن خلاصه آنها فوت شدند و من خيلي ناراحت بودم تا اينكه دوستان براي اينكه منو از ناراحتي دربيارن يك سهميه براي من جور كردند و با وساطت كسي يك سفر مكه براي من جور كردند وقتي رفتم و برگشتم روحيم بهتر شد نشستم براي فوق ليسانس خوندم فوق ليسانس معارف قبول شدم بعد هم توي دانشگاه فلانجا استخدام شدم بعد هم با يك خانومي ازدواج كردم كه هم اسم خانم قبليم بود و شبيه اون هم بود بعد از چند سال هم دو تا پسر خدا به ما داد كه شبيه همون دو تا پسر قبليم بودن اسمشون هم گذاشتم احمد و محمد ببينيد بچه ها اگر ايمان داشته باشيد خدا هر چيزو ازتون بگيره دوباره بهترشو بهتون پس ميده ...!
وقتي اين داستان رو ميگفت چقدر از اين طرف احساس نفرت كردم تا مدتها از اينكه رفته بيرون زن و بچه رو حتي صدا نكرده ناراحت بودم كه اين ديگه چطور آدميه البته اين مورد هم ديگه زياد برام مهم نيست چون يادمه خودم يكروز از خواب بيدار شدم تا چند ثانيه هيچ يز جز علامت سوال توي ذهنم نبود تا چند ثانيه نميدونستم كي هستم كجام زندگي يعني چي تا كم كم خون به مغزم رسيد فكر كنم، البته اين فقط يكبار توي عمرم اتفاق افتاده فرض ميكنيم ايشون هم اونشب فقط به فكر جونش خودش نبوده شايد فرامش كرده بوده زن و بچه داره ، فوق ليسانس قبول شدنشون هم مباركشون باشه جاي تبريك داره اين پشتكار ولي بقيه ماجرايي كه تعريف كرد به نظرم شرم آوره
از سفر مكه شروع كنيم كه آقا با پارتي رفته مكه!! ديگه هر جا آدم پارتي بازي ميخواهد بكنه خيلي رو ميخواهد با پارتي بره سفر مكه و با افتخار هم تعريف كنه بعد از سفر مكه هم اين بود كه ميگه خدا هر چي از من گرفت باز جبران كرد و بهم داد! اين كه يك زن شبيه زن اولش پيدا كرده كه عجيب نيست بعد وقتي خودش كه خودشه زنه هم شبيه زن قبليه پس بچه ها هم شبيه بچه هاي قبلي ميشن ديگه ! ولي آخه بچه براي آدم فقط صورت ظاهريشه؟! يا زن آدم ؟! وقتي يك زني پيدا شده شبيه زن قبلي و دو تا بچه شبيه بچه هاي زن قبلي يعني همه چيز جبران شده؟ پس اون خاطرات مشترك و مهر و محبتي كه زماني بوجود اومه چي ميشه؟ مگه زن و بچه مثل دستگاه كامپيوتره كه بگيم پنتيوم 200 من سوخت الان پنتيوم 500 دارم؟!
وقتي يكنفر با چهار ترم معارف خوندن اسمش ميشه استاد اخلاق وقتي يك عده حقوق ميگيرند كه عنوانشان باشه معلم اخلاق بهتر از اين نميشه وقتي كسي شغلش اينه و براي اين چيزها پول ميگيره ديگه اسمش معلم اخلاق يا استاد اخلاق نيست اسمش ميشه تاجر اخلاق جالب اينه كه اطلاعاتشون هم معمولا از شاگرداشون كمتره باز اينها نمره كم ميكنند يادمه توي دبستان معلمهاي ديني آدمهاي ترسناكي بودند يك بار سر كلاس ديني چهارم دبستان بعد از آتش بس ايران و عراق يك معلم ديني بود معروف بود كه انگشت بچه ها رو ميزاره لاي مداد و همه ازش ميترسيدن نوبتي بچه ها كتاب ديني رو ميخوندن نوبت من شده بود خواب آلود بودم وقتي اومدم بخونم همه بچه ها نگاهشون به من افتاد كه توي خواب و بيداريم زدن زير خنده آقا معلم عصباني شد كه چرا سر كلاس ديني ميخندي منو برد پاي تخته جلوي بچه ها ضايع كنه مداد رو گذاشت وسط دو تا انگشتم كه فشار بده فكر كنم منتظر بود شروع كنم به گريه زاري كه براي بقيه بچه ها مايه عبرت بشه كه گريه و ترس بچه هاي 10 ساله عاديه منم هيچي نگفتم فقط نگاهش كردم فكر كنم ترجيح داده بودم دستم درد بگيره ولي جلوي بچه ها التماسش نكنم نميدونم چي شد از خر شيطون اون لحطه پايين اومد و گفت برو بشين ، واقعا شانس آوردم اين برخوردهاي بد توي بچگي به قول فرويد برام باعث عقده هاي رواني نشده ولي براي خيلي ها ميشه براي همينه كه آرزو ميكنم پول و در آمد بره توي كارهاي ديگه كه هر كسي كه خونش توي آوار مثلا خراب ميشه نياد اخلاق درس بده كه خونه زندگي بسازه و ازدواج مجدد كنه
سعدي ميگه : شيخي بود كه اذان به غايت بد صدا ميخواند به او گفتند براي خواندن اذان چه قدر ميگيري گفت هيچ براي رضاي خدا ميخوانم او را گفتند براي رضاي خدا مخوان كه به اين صدا كه تو آواز ميكني همي بري آبروي مسلماني

داريوش آگاه

 Posted 6/14/2002 12:43 PM - 12 views

Site Meter


���ª������§��� ������·���§������¨ ���§������ ���³���§������ª ���ª���­���ª ������§������������«���­��������� ������¤���������������» ���§���³���ª. ���§���³���ª������§���¯��� ���§���² ������·���§������¨ ���§������ ���³���§������ª ���ª���������§ ���¨���§ ���°������± ������§��� ������������³������¯��� ��� ���¢���¯���±���³ ���§���������ª���±������ª��� ���§������ ���³���§������ª ������¬���§���² ������ ���¨���§���´���¯.
Copyright ���©2000-2003 Dariush Agah . Any unauthorized use may be subject to legal prosecution.