About this Entry
Posted by: Dariush

Visit Dariush's Xanga Site

Original: 8/5/2002 2:38 PM
Views: 2

Back to Your Xanga Site



Monday, August 05, 2002

 

تجربه من از چشم سوم

در آخر مطلب متافيزيك و فيزيك اشاره اي داشتم به جدا شدن روح از بدن و باز شدن چشم روح يا همان چشم سوم . الان ميخوام تجربه خودم رو در اين مورد بنويسم كه بيشتر حالت يك خاطره تلخ و شيرين داره. در اين مورد كتاب هم زياد هست ولي باز كردن چشم سوم كلا كار سختيه و ممكنه كسي هم علاقه داره بين تمريناتش خسته بشه چون ممكنه باز شدن چشم سوم حتي چند سال طول بكشه ، يك كتابي هست بنام خروج از بدن و اتواسكوپي كه اين پديده رو كاملا بررسي كرده در مورد كساني كه بخواب ميروند ميميرند و يا ارادي اينكار را انجام ميدهند نويسنده اين كتاب دكتر كروكال و مترجمش دكتر رضا جماليانه كه بيشتر كتب هيپنوتيزم رو هم اون ترجمه كرده مشخصات كتاب اصلي رو هم بنويسم شايد به درد كسي خورد:
Out_of_the_body experiences
by
Robert Crookal . Psychology.PHD
1992
اولين آشنايي من با پديده خروج از بدن يا پرواز روح فكر كنم به دبيرستان بر ميگرده كه كتاب خروج روح از بدن در 30 روز رو خوندم .اتفاقا مترجم اون كتاب هم دكتر جماليان بود. بعد از يكسري تعريف و تمجيد هوس انگيز تمرينهاي كتاب شروع ميشد كه در 30 روز پشت سر هم بايد انجام ميگرفت. اما انجام دادن تمرينات براي من محصل عملا ممكن نبود ، اين تمرينات به چند تا كمك و همكار احتياج داشت كه من نداشتم . يكسري از تمرينات هم انجامش توي ايران ممكن نبود. مثلا روز 17 بايد پياده به يك پارك ميرفتي و تمام پارك رو ميگشتي و روز بعد با كمك يكنفر اينكار رو چشم بسته تكرار ميكردي! حالا فكر كنيد مگه ميشه چشمت بسته باشه يكي هم دستتو گرفته باشه توي پارك بگردي كسي هم نه بهت گير بده و نه ريشخندت كنه؟ آنهم زمان رييس جمهوري رفسنجاني.
خلاصه انجام تمرينهاي آن كتاب ممكن نبود ولي حالا كه فكر ميكنم ميبينم اون كتاب بيش از اينكه تمرين پرواز روح باشه تمرين پرواز ذهنه ، توي پرواز ذهن ميشه گردش كرد مناظر بسيار زيبا و طبيعي رو ديد در عين حاليكه بيشتر چيزهايي كه ميبيني ساخته ذهن خودته و با وجود زيباييهايي كه داره اصلا پرواز روح و چشم سوم به حساب نمياد. آن تمرينها هم بيشتر روي پروش فكر و ذهن متمركز بود. در حاليكه خيلي از روشهاي پرواز روح روي توقف فكر و از كار انداختن ذهن مادي متمركز ميشوند.
آن ماجرا گذشت و من تا حدي فراموشش كرده بودم تا با روشهاي تماس با ارواح آشنا شدم و بعد از اينكه روشهاي مختلف تماس با ارواح رو امتحان كردم بعد از مدتي ياد همان قضيه پرواز روح افتادم.تا اون موقع توي كتابها روش قابل انجامي براي اينكار پيدا نكرده بودم ، توي يك جلسه با يك روح در مورد اين قضيه صحبت كردم ، اتفاقا خيلي از صحبتم استقبال شد. با چند تا روح صحبت كردم يكي هندي بود يكي مصري يكي ايراني ، خلاصه يادمه اونروز 6 تا روش رو بهم ياد دادند. اما روش آن آقاي ايرانيو پسنديدم و تصميم گرفتم انجامش بدم.روش هنديه و روش مصريه هم روشهاي خوبي بودند. الان روشي كه استاد منيتيسم ما انتظار داره انجام بديم تقريبا همون روش هنديه كه چند سال پيش خيلي خلاصه ترش رو اون روحه به من گفته بود. اصولا ما ايرانيها اون دنيا هم ايراني هستيم ، خلاصه ايرانيه هم حرفهاش و هم روشش بيشتر برام جالب بود . مثلا هنيه و مصريه وقتي ازش ميپرسيدم اين روش چقدر طول ميكشه ميگفتند يكسال يا بيشتر ولي اين دوست ايراني خودمون خوب به فرهنگ ما آشنا بود خوب ! ميدونست چيا بگه كه من اين روش رو انجام بدم ، اون گفت كه بله اگر استعداد داشته باشي شايد فردا شايد يكماه ديگه ! (اينو داخل پرانتز داشته باشيد كه من همون يكسالي رو كه هنديه و مصريه گفته بودند تمرين كردم تا به يه نتيجه اي رسيدم) خلاصه برادر ايرانيه خودمون كه اون تنبلي و راحت طلبي ما ايرونيا رو ميشناخت تونست جوابي بده كه منو قانع كنه تا اين تمرينها رو با اشتياق انجام بدم ، از يك طرف تمرينهاش كلا حالت ايراني داشت و با حالت چهار زانو و دست به سينه نشيني تر و تميز و خشك هنديها متفاوت بود .
اين جريان مربوط به زمان دانشجويي يعني حدود 3 سال پيش بود. اون موقع من شهرستان پيش پدر بزرگ و مادر بزرگم درس ميخوندم. خلاصه از روي دستور العمل كه نسبتا ساده بود فقط پشتكار ميخواست شروع كردم.مراحلي رو توي اين چند ماه در حين تمرين و تمركز داشتم رو خلاصه منويسم. خوبي اين روش اين بود كه پيشرفت كار با وجوديكه خيلي كم بود اما حس ميشد و اين انگيزه رو بيشتر ميكرد.
هفته اول كه انجام دادم يك احساس سبكي داشتم مثل حالت كسي كه روي آب به پشت دراز كشيده باشه و نفسش رو هم توي سينه حبس كرده باشه و آب بدن رو به بالا ميفرسته. بعد از آن احساس سبكي بيشتر ميشد تا به حالت بي وزني ميرسيد و حالت بسيار لذت بخشي بود حتي يك احساس گرماي ملايم هم توي بدنم داشتم خيلي اين حالت لذت بخش و جالب بود بطوريكه آدم دلش ميخواست همونطور توي همون حالت بمونه. البته اين حالت لذت بخش فقط هفته اول وجود داشت و ديگه تكرار نشد. هفته دوم احساس چرخش داشتم مثلا اگر شرق به غرب ميخوابيدم بعد از چند دقيقه احساس ميكردم بالاتنه من رو به جنوب قرار گرفته در حاليكه ميدونستم كه شرق به غرب خوابيدم . لازم به ذكره كه هر جلسه تمركز من بين 20 دقيقه حداقل و حداكثر يكساعت طول ميكشيد كه شبها قبل از خواب انجام ميدادم . كه البته نبايد قبل از خواب انجام بشه ولي چاره اي نداشتم ، كوچكترين حركت مشكوك من از ديد مادربزرگم پنهان نميموند.بعد از اين دوهفته حالت لذت بخش اوليه و چرخش رو كاملا از دست دادم.شايد هم برام عادي شده بود كه حس نميكردم. اما از هفته هاي بعد احساس ديگه اي جايگزين شد.بعد از چند دقيقه از شروع احساس ميكردم بدنم يكمقدار خيلي كم شايد به اندازه يكميليمتر به بالا حركت ميكنه بعد از اون تمركزم عميقتر ميشد افكار پراكنده و روزمره ديگه به فكرم نميومد و تمركزم رو بهم نميزد.موضوع ديگه مسئله زمان بود كه به گونه ديگه اي ميشد ، يعني از نظر رياضي زمان دستم بود يعني ميدونستم مثلا چند دقيقه از تمركزم گذشته اما گذشت زمان رو حس نميكردم و آزار دهنده نبود، يعني اصلا حس نميكردم كه يكساعت تمركز كردم و خسته شدم ، زمان يك مسئله بي اهميت ميشد فقط يادم ميموند كه بايد بعد از يكساعت قطعش كنم. در روزهاي بعد هم همينطور بود يعني بعد از چند دقيقه اول به اين حالت ميرسيدم و تمرين ادامه پيدا ميكرد. چند روز بعد بعد از اينكه به اين حالت ميرسيدم احساس جديدي بوجود مي آمد. بدنم سفت ميشد به طوري فكر ميكردم مثل گچ سفت شده(البته در واقع سفت نبود و اين يك احساس دروني بود) . اين حس از انگشتان دستم شروع ميشد و بعد از چند دقيقه با وجوديگه دستم روي زمين بود و سفت و بيحركت بود يك دست ديگه رو احساس ميكردم كه داره از اون دست فاصله ميگيره و بالا مياد. روزهاي بعد به تدريج وسعت اين احساس بيشتر ميشد يعني اول انگشتاي دست بود بعد كف دست بعد مچ و روزهاي بعد كل دست و به تدريج زياد ميشد. فكر ميكردم وقتي اين حالت كل بدن رو بگيره ميتونم روح رو كامل بدست بگيرم و خودم حركتش بدم. البته در روزهاي آخر ميتونستم دست روحم رو حركتهاي محدود و مختصري بدم. نكته جالب توي اين حالت اين بود كه دوگانگي خودم رو كاملا حس ميكردم يعني هم روح بودم و هم جسم ، جسمم روي زمين بود و در همون حال روحم رو هم حس ميكردم. يك نكته جالبتر اين بود كه وقتي اين حالت به سينه ام رسيد ديدم روحم هم نفس ميكشه و سينه روحم خيلي منظم بالا و پايين ميرفت، اما هيچ كنترلي روي اون نداشتم ، ميتونستم تنفس جسمم رو چند لحظه متوقف كنم ولي در همون حالت سينه روحم منظم نفس ميكشيد ، و به هيچوجه نميتونستم متوقفش كنم . البته كاملا به تنفس جسمم احتياج داشتم و اگه متوقف ميشد احساس خفگي ميكردم. بعد از مدتي احساس دوگانگي هم از دست ميرفت و فقط روحم رو احساس ميكردم.
بعد از 6 ماه تا 9 ماه كه اين حالت جدايي روح به دستها و پاها و سينه هم رسيده بود، صحنه اي رو ديدم كه انتظارش رو نداشتم. شب توي اتاق خودم همه چراغها خاموش بود و همه هم خواب بودند. من هم با چشم بسته توي تشك دراز كشيده بودم و توي حال تمركز بودم حدودا شايد 45 دقيقه از تمركزم گذشته بود. پشت چشم بسته ميدونيد كه تاريكه اما تاريكي حالت دو بعدي داره ، گفتنش سخته ،بعد احساس كردم كه اين سياهي بعد پيدا كرده مثل اينكه توي يك اتاق تاريك باشيد و چشمهاتون باز باشه. بعد كم كم توي سياهي يك چيزهايي قابل تشخيص شد و بعد با وجوديكه همه جا تاريك بود ولي همه چيز رو تشخيص ميدادم حالت عجيبي بود چيزي كه ميديدم پنجره و پرده اتاقم بود، خيلي واضح اونهم با چشم بسته ، تعجب كردم و چشمهامو باز كردم چيزي كه ديده بودم با واقعيت كاملا تطبيق داشت تا اون موقع به پرده و پنجره دقت نكرده بودم . اون موقع با وجوديكه از موفقيت حاصل شده خوشحال بودم ولي بيشتر فكر جدايي كامل روح از جسم بودم ولي حالا ميدونم كه رسيدن به همون مرحله هم خيلي ارزشمند بوده و در اون لحظه چشم روحم هم از جسم جدا شده بود و تونسته بود مستقلا ببينه.
شب بعد هم اين تمرين رو انجام دادم باز هم به همون حالت رسيدم يعني ابتدا تاريكي بعد پيدا كرد و توي تاريكي با چشم بسته محيط داشت برام قابل ديد ميشد منتظر همون صحنه ديشب بودم يعني پرده اتاق ولي چيزي ديدم كه باز هم انتظارش رو نداشتم 5 نفر بالاي سرم ايستاده بودند و دستاشون به زانوشون بود و به من نگاه ميكردند! چند ثانيه اينطور بود و من توي تعجب بودم و قبل از اينكه بتونم روي صورت كسي دقت كنم تا بهتر ببينمش چشمم جسمم شروع كرد به باز شدن و هر كاري كردم نتونستم جلوشو بگيرم! چشممامو كه باز كردم ديدم ساعت يك شبه و همه چيز در سكوت و آرامشه اينبار تونسته بودم با چشم روحم موجودات متافيزيكي رو هم ببينم پنج نفر كه احتمال ميدم از ارواح درگذشته باشند.
تا اينجا قسمت شيرين ماجرا بود قسمت تلخش هم اين بود كه فرداي اونروز پدر بزرگ من با يك پيرمرد وانتي اومد خونه و يك گوني برنج 100 كيلويي هم پشت وانت بود!خلاصه قرار شد من به كمك يك پيرمرد گوني رو حمل كنم! اون پير مرده هم زرنگي كرد و همه بار رو مينداخت روي دست من، يك لحظه توي پله ها احساس كردم كتف چپم سوخت. بعد كه كار تموم شد ديدم وقتي دستمو بالا ميبرم درد شديدي دارم ، البته وقتي دستم پايين بود دردي نداشتم. شب با خوشحالي رفتم كه تمركز كنم ، اما بعد از چند دقيقه كه بدنم اولين تكون رو ميخورد و حالت انبساط بهم دست ميداد دستم به شدت درد ميگرفت بطوريكه تحملش ممكن نبود. اين دست درد 2 ماه توي تمركز من وقفه انداخت و حتي يكبارهم نتونستم انجامش بدم. بعد از دو ماه كه اينكارو كردم متاسفانه نه تنها حالت دو يا سه ماه قبل رو نداشتم بلكه از روزهاي اول هم عقبتر بودم يعني همه حالتها رو از دست داده بودم حتي توي يكماه تمرين بعد از اون ماجرا به حالتهايي كه روزهاي اول تمرين هم داشتم نرسيدم يعني يكجورايي ميشه گفت روحم بيشتر از قبل به جسم چسبيده بود. اين وضع خيلي توي روحيه من تاثير داشت بطوريكه كلا تمرينها رو كنار گذاشتم.
شايد قسمت من از اون همه زحمت همون 5 نفر روحي بود كه ديدم ، البته چيز كمي هم نبود خيلي براش زحمت كشيدم چيزي كه الان خيلي از شاگرداي استاد منيتسم من آرزوشو دارند. البته فعلا دارم مقدمات كار رو آماده ميكنم كه دوباره از اول پايه اي و با روش درستر انجامش بدم. به هر حال الان فكر ميكنم بايد از خيلي ها همينجا تشكر كنم ، از خدايي كه اين تجربه رو به من داد، از اون روح عزيز ايراني كه با چند تا وعده وعيد انگيزه منو بيشتر كرد و از اون پنج نفري كه اومدن و خودشونو به من نشون دادند.

داريوش آگاه

 Posted 8/5/2002 2:38 PM - 2 views

Site Meter


���ª������§��� ������·���§������¨ ���§������ ���³���§������ª ���ª���­���ª ������§������������«���­��������� ������¤���������������» ���§���³���ª. ���§���³���ª������§���¯��� ���§���² ������·���§������¨ ���§������ ���³���§������ª ���ª���������§ ���¨���§ ���°������± ������§��� ������������³������¯��� ��� ���¢���¯���±���³ ���§���������ª���±������ª��� ���§������ ���³���§������ª ������¬���§���² ������ ���¨���§���´���¯.
Copyright ���©2000-2003 Dariush Agah . Any unauthorized use may be subject to legal prosecution.